پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان |
تکنیکهای تستزنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح (مهندسی معکوس) |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
سرشار از تهی می شود هویت من، هیچ می شوم گویا، دلسرد از تولد دوباره ام حتی نمیتوانم بگویمت، باور ندارم مرگ را، کاش بازمی گشت به آغاز...
مست عطر شکوفه های باران خورده بازگردیم به زندگی و یک باره فراموش کنیم خواب را...
قلم های شکسته، خاکستر بر باد رفته ی آرایِ سوخته، آه! هنوز هم هوا سنگین است و محکومیم به حبسِ نفس برای هوای تازه تر، امروز قلم ها نیز به احترام هوای پاک سکوت می کنند...
نمیدانم پشت کدامین نقاب سایه افکنده بود، در سیاهی شب که آواز های خاموش سپیده را می جویند، دست برآورد و مرگ طعمه ی چنگالش بود...
و اینک طلسم می شکند، جدایی که تجدید می کند غرور و هویتمان را، ای کاش شیرینی اش در کام زهر نگردد...
تاریخِ چند هزار ساله جان می دهد زیر آب هایی که نخست از آن هستی یافت، چنگ زنیم به هویت الفبای تمدن بشریت همچون فلسطین. روح مدفون قدرت گشت، سلولی نماند که ادراک حقایق را آواز دهد، زین پس خاک عرق یافت و آب بی بهره ماند...
محبوس چارچوب های ذهن مقاومت را می شکند، خود را در کوچه باغ های کودکی پشت چینه ی گلی تفکیک کننده ی مرز بنفشه ها می بیند...
غرقِ باز کردن کلاف سر در گم زندگی بود، رشته ها را به هم می بافت و از حلاج زمان غافل بود...
سیاستمداران قدرت خویش را در گرو نابودی دیگران می جویند، محو همگان به بهای پررنگ شدن خویش...
قطره های باران روی پوستم احساس می شود، در جستجوی پسر بچه ای که کنار خیابان جوجه رنگی می فروخت، هستم. اما گاهی به تعویق انداختن خواسته ها حتی برای چند لحظه مساوی با هیچوقت نرسیدن است، هرقدر هم خودت را سرزنش کنی فایده ای ندارد. رفته است جوجه هایش تمام شد، این ها را پسرکی دست فروش به من می گوید. مادرم را گم کرده ام، سخت پریشانم، نگاهم به مردی است و متعجبم که چه قدر شبیه است به حسن جوهرچی، خیره می شوم به او، اطرافیانش و مردمی که به دنبال او هستند، نگاه ها و دوربین ها برای اثبات اینکه خودش است کافی است. به دور از هیاهوی مردمی که آرامش لحظه ای هنرمندی را نشانه گرفته اند برای ابراز ارادتشان، دنبال پارچه ای مناسب می گردم و هدفم مغازه ایست که چند وقت پیش از آن خرید کردم. مشخصات چیزی که می خواهم را به مغازه دار می گویم و اضافه می کنم مثل قبل سرحال نیستی، از روزگار گلایه می کند و می گوید چه قدر فهیمی دخترم و داشتن دختری مثل تو نعمت است، گذرت به این جا افتاد باز هم به من سری بزن. پارچه ی انتخابی را متر می کند و تخفیف می دهد بدون اینکه درخواست تخفیف دهم، می گوید جنس پارچه ات کره ایست، چیزی که دنبالش بودی خیلی ها نمی شناسند...
و خیانت از آن جایی آغاز شد که معشوق را به ماه تشبیه کردند و نگاه ها به سمت چشمک ستاره ها بود...
واژه هایِ حبس شده یِ ذهن رژه زنان دور تا دور حصار قلعه را محاصره کرده اند، زندانبان هم به ستوه آمده از تاکتیک های گاه بی گاه که حتی مرزهای زمان را دریده اند. واژه های اسیر راه خود را خواهند یافت و شاید تو حتی نتوانی توطئه آن ها را هضم کنی...
دستاوردهای علوم تجربی نقش مهمی در تشدید پیشینه ی ذهنی هر فرد دارد و منطقِ آزادی بر استفاده از آن حاکم است، پس زمینه ی بروز اهداف خیر و شر سریعتر جنبه ی عام می یابد...
تکنولوژی بیش از ادبیات و هنر زندگی ما را تحت تاثیر قرار می دهد، چرا که بخش عمده تحولات به واسطه تولید علم اتفاق می افتد. علوم انسانی در تولید علم نقشی ندارد و تنها منعکس کننده تاثیر علوم در خلال زمان است...
وقتی نقشه هزارتو را ترسیم میکنی، انتظار نداشته باش فوراً ساخته شود و تو تسخیرگرش شوی. قدری صبر کن، گذر زمان تو را در پیشبرد اهدافت یاری میکند، به این شرط که اهدافت را رها نکنی...
در جست وجوی آزمون و خطای روش های متعدد مباش، بگذار همان روشی که نتیجه دلخواهت را دارد بر تو چیره شود. زین پس در اندیشه حرکت در همان جاده مورد نظر باش، استوار قدم بردار تا پایان راه...
هیچ کس قابل اتکا نیست از همگان به دور باش. پاسخ هر نیاز را در عمق افکار خویش بجوی و به فرجام فرداها بیاندش. ایمان داشته باش وقتی جز خودت به هیچ بنی بشری امید نداشته باشی، آسوده خواهی زیست چرا که محکومی به ساختن آینده به دستان خویش. بگذار امروز آغازگر فرداها شود...
برای فرار از تاریکی های خاک پوسته را بشکاف و سر از خاک برآور، باید جوانه زد. بهار نزدیک است و زمین در انتظار به بار نشستن. به هوش باش علف های هرز همه جا می رویند، برای اثبات خود فقط جوانه بزن...
تازیانه هایِ تاریخ همچنان می تازند بر حواها، بگذار من اولین حوایی باشم که با مرگم به انقراض خویش درود می فرستم...
بیش از همیشه ترس با پوست و استخوانم عجین می شود. نمی توان خوش بینانه آغاز کرد به جریان انداختن یک تحول را و امیدوارانه منتظر به ثمر نشستن شد. من از بطن حادثه سخت واهمه دارم. قرن ها گذشت از ابتدای خلقت و همه چیز تکامل یافت جز...
افکارم لابه لایِ کاغذهایِ سیاه چنبره می زند، میانِ هجایِ تک تکِ واژه ها ناپدید می شوند. به همین سادگی از یاد می رود روزِ ابتدایِ بودن...
به نانوشته های کتاب نیمه نوشته ای می مانم که پیش از خوانده شدن خاکستر شد...
از غمِ روزگار مرنج، حتی آفتابگردان های خورشید پرست هم فصلی اند...
در هم تنیده هایِ تارِ عنکبوت حصارِ تنهاییم را احاطه میکنند، هم اینک روزنه هایِ سکوتِ بغض هایِ فرو خورده نیز می شکنند...

